تبليغاتX
فاصله

مدرسه

 

                                                       

 

من خیلی دلم می خواست قبل از رفتن به مدرسه یکی از نوشته هامو بذارم اما وقت نشد که تایپ کنم . شما به بزرگی خودتون ببخشید !

به قول شاعر : باز آمد بوی گند مدرسه ... 

نمی دونم کی می تونم بیام و دوباره آپ کنم اما امیدوارم تا اون موقع وبلاگم نپوسه

دلم واسه همه تنگ خواهد شد.


 

نوشته شده توسط فاصله در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شیشه

          

 

شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد باد سرد و وحشی مثل یک کودک شیطان آمد و شیشه ی پنجره را شکست

کاش امشب که دل من مثل آن شیشه ی معرفه شکست

عابری خنده کنان می آمد و تکه ای از آن را بر می داشت  مرهمی بر دل تنگم می شد . اما امشب دیدم که هیچکس هیچ نگفت . غصه ام را نشنید

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از ارزش آن شیشه هم کمتر است !؟ دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟


حالا بازی که موشی مموشی عزیز منو دعوت کرد :

5 تا بازيگر زن مورد علاقه :

  1.  هانیه توسلی
  2. باران کوثری
  3. گلشیفته فرهانی
  4. مهناز افشار
  5. الهام حمیدی    

5 تا بازيگر مرد مورد علاقه :

  1. حامد بهداد
  2. حمید گودرزی
  3. شهاب حسینی (!!!)
  4. پرویز پرستویی
  5. رضا کیانیان

10 تا چيز دوست داشتني :

  1. خدا
  2. مسافرت مجردی
  3. برف
  4. معماری دانشگاه تهران
  5. دوستای گلم
  6. بعضی  معلمای خوبم
  7. خانواده خوبم(مخصوصا مامانم)
  8. فوتبال
  9. BMW 630
  10. سلامتی

10 تا چيز دوست نداشتني :

  1. کنکور
  2. مدرسه
  3. درس
  4. مریضی
  5. بی پولی
  6. آدمایی که خودشونو می گیرن
  7. آدمایی که رو اعصابن
  8. حکومت  ....
  9. سر سریال محبوبت برق بره
  10. مذکر جماعت (!!!!)

 اونایی که دعوت می کنم :

  1. آدمک
  2. مهشید
  3. ثمین وفرین

 


 

نوشته شده توسط فاصله در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


                                  

 

حق با توست ! هر چه بگویی حق با توست ! من تو را به تباهی کشانیدم ...

گاهی تکه ای از وجودت را ارزانی دیگران ساختم‌‌‌‌

گاهی اجازه دادم که هر رهگذری تو را زیر پا بگذارد

گاهی تو را شکستم  گاهی خوردت کردم

گاهی وصله دارت کردم   و

گاهی همچو یک تکه زغال رنگ سیاه بر سرخی وجودت زدم

باز هم می گویم حق با توست.

 اما از تو تقاضا دارم فرصتی دیگر به من دهی آنقدر بزرگ شده ام که بتوان تو را با نور یگانه ترین خالق روشن کنم.

 آنقدر عاقل شده ام که بتوانم بهترین وجود را برایت به ضیافت بیاورم.

قلب عزیزم درب را برای ورود بهترین معبود و معشوق بگشای ....

شب های ماه رمضون خیلی التماس دعا...


 

نوشته شده توسط فاصله در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


                     

 

دلم مي خواهد پرواز کنم.پر بکشم تا دوردستها،تا انتهاي آسمان.تا وقتي که به تو برسم...

دلم مي خواهد پرواز کنم تا افق،تا طلوع عشق.مي خواهم در آسمان چشمهايت پر

بکشم.مي خواهم آنقدر با تو باشم که ديگر وجود خودم را از ياد ببرم...

دلم مي خواهد آنقدر نگاهت کنم که ديگر درون قاب چشمهايم هيچ چيز نباشد،جز تصوير تو...

مي خواهم آنقدر گريه کنم تا شايد رودي از اشکهايم بتواند راز دلم را برايت بازگو کند...

کاش مي دانستي.....!


 

نوشته شده توسط فاصله در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تولد

فاصله جون! وبلاگ عزیزم که ۱ سال همراه شادی ها و غم های من بودی تولدت مبارک !!!! ۱۰۰ سال به اين سالا ! هووووووووووووراااااااااااااا

 


 

نوشته شده توسط فاصله در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سهراب

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي

 گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي

 گفتي زیر باران بايد رفت رفتم ولي

 او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و

گفت  : ديوانه ي باران نديده   .....


 

نوشته شده توسط فاصله در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کداميک از ما ؟

کداميک از ما بدجنس تريم ... ؟

من ؟ که آرزوی کشيدن موهايت

يک دم رهايم نمی کند ؟

يا تو ؟ که هميشه هوس کندن گوش هايم

آزارت می دهد ؟ بدجنس !

- کداميک بچه تريم ؟

من ؟ که کودکانه بهانه

چشمهايت را می گيرم ؟

يا تو ؟ که بچه گانه شعرم

را خط خطی می کنی ؟

- کداميک عاشق تريم ؟

من ؟ که ذره ذره وجودم چون شمع

در حسرت نگاهت آب می شود ؟

يا تو ؟ که شعله نگاهت هر دم

شعله ور نگشته خاکسترم می کند ؟

- کداميک بازيگوش تريم ؟

من ؟ که دلم بازيچه بازی موهايت در نسيم

هرلحظه به شوق بوئيدن زلفت می تپد ؟

يا تو ؟ که با هر کرشمه ات

بيچاره دلم را به بازی گرفته ای ؟


 

نوشته شده توسط فاصله در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بهلول

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی !!


 

نوشته شده توسط فاصله در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


حسرت

 

خیلی ساده پا گذاشتی توی قاب این نگاه

اومدی زندگیمو رنگ بزنی رنگ سیاه

خیلی وقته که دیگه قرارامون یادت می ره

غزلای نا سروده توی سینم می میره

خیلی وقته که دیگه با خاطره سر می کنم

گلای شقایق و با کینه پر پر می کنم

دیگه تو خونه ی دل هیشکی هویدا نمی شه

آخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه

خیلی وقته چشامو دوختی به انتهای راه

من شدم پلنگ قصه ات تو شدی شبیه ماه

خیلی وقته رد پام رو ماسه ها تنها می رن

دیگه مرغ عشقا هم توی قفس زود می میرن

خیلی وقته که پشیمونی خودم خوب می دونم

ولی من تنها دیگه تا اخر خط می مونم

دیگه مریم سپیدم هیچ کجا وا نمی شه

آخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه


 

نوشته شده توسط فاصله در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بستنی

 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش

آورد.پسر بچه پرسید:(( یک بستنی میوه ای چند است؟)) پیشخدمت پاسخ داد:((۵۰ سنت)).

پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:((یک بستنی ساده چند

است؟))

در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:

((۳۵ سنت)). پسر دوباره سکه ها یش را شمرد و گفت:((لطفا یک بستنی ساده.))

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق

پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت باز گشت از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ۲ سکه ی ۵ سنتی و ۵ سکه ی ۱ سنتی گذاته شده بودـ -- برای انعام پیشخدمت!!


 

نوشته شده توسط فاصله در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت